دوستت دارم،همیشه بهانه زندگیم....

سلام سلام ب همه دوستای عزیزه ستاره ک دلم براتون ی ذره شدهدل شکستهناراحت....

وای ک چقد دلم برای شما و اینجا تنگ شده بود.....افسوس

شرمندم سایه جون نازی جونو الهه جونمو آذین جونو داداش پدرامو زهراجانو سرونازم و سوگول جونو زیزی جونو مناجونو فرزانه جونو بقیه دوستای گلم......

ببخشیدم برای غیبت طولانیم....اینچندماهه اتفاقاتی برام افتاده ک تمام آیندم بستگی

ب همین اتفاقا داره..........آخ

یادش بخیر چقدر برنامه ریخته بودیمو ذوق داشتیم که ی روز بیایمو همه قضیرو لو بدیم ولی......افسوس

بذارید براتون خلاصه بگم:

برید ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()

چقدر ستاره بیمعرفته. . .  . .  .عصبانیعصبانیعصبانی

به هیچکی سر نزده..!!!قهرم باهات ستاره..!!!قهر 

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ جمعه ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()

سلام به همه دوستای عزیز و با مرامممممم.....بغل

دلم براتون یه کوشولو شده بود.........ماچ

نمیدونم از چیو از کجا بگم..؟؟سوال

از درسو دانشگاه که کلاسارو یکی در میون میرمو کارای ترسیم هم هیچی ندارم...از خود راضی

یا ازخونه آمدنم بگم که وقتی میام اینجا هیجی نمیرمو همش خوابم......خمیازه

شاید باورتون نشه ولی توی این دوماهه یه بارم نشد که با مامان اینا یه تفریح درست حسابی برم..ناراحت

از چی بگم...؟؟؟از خوابگاهو زندگیه دانشجویی که همش باید کار کنیمو شبا دیروقت میخوابیمو

اکثر کلاسایصبحمونو خواب میمونیـــ ـممممممممخمیازهمم.م.

راستی:دو هفته پیش یه اتفاق خیلی جالب دیگه هم برام افتاد شاید برا من جالب باشه.

همیشه دلم می خواست  دوستان دنیایه مجازی رو از نزدیک ملاقات کنم. که زدو دو

 هفته پیش چنین اتفاقی افتاد د د....چشمکو من از دیدارشون مشعوف گردیدم م م..نیشخند

وای الان باید برم چون مهمون قراره بیادو مامان صدام میکنن که پاشو بیا کمکممم م م..نگران

ها یه چیزی یادمان آمد دو هفته پیش یکی از بچه ها نتو ندیدم بلکه دوتا از بچه ها نتو دیدمسبزقهقههنیشخند...

پ.ن:بچه ها ببخشید منو تورو به خدا...به خدا شرایط اصلا جور نیست ولی قول می دم

که زوده زود بیامو به همه سر بزنمممم مم م...خجالتماچ

یاد یه چیزی افتادم حدودا 8ماهه پیش بود که وقتی آمدم کامنتامو چک کنم دیدم یه نفر برام نظر گذاشته که:

سلام.هم وبت خیلی باحاله هم اهنگی که گذاشتیلبخند.یه سر به ما بزنی خوشحال میشیم.فعلا بایخداحافظ

ها الان که تاریخشو دیدم دیدم دقیقا میشه 8ماهه پیش......آخابرو..

بعدشم که ه ه ه.... ... .. .. .ابرو

چه زود گذشت انگار همین یه ربع پیش بود د د د...ناراحتچقدر زود میگذره ه ه ه....ناراحت

و اما دو هفته پیش......... و همین هفته ه ه ه ه.......ابرو

و................. ......... ........... ........ ....... ..... ....... ........... ....... ............ ..... .... .. .

فحلا.....ماچزوته زوت میام م م مبای بای

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()

سیــــــ ـلام به عشقای ستـــــ ـاره......ماچ

حالتــــــ ـون خوبه....؟؟؟

دلـــــــ ـم برای همتون تنگ شده بود......بغل

عاشق همتونــــــ ـمممممم.......زوده زود برمیگردمممممم....به همتونم سر میزنمممم..چشمک

فحلا بایـــــ ـد برم لالا.....خوابآخه خیلی خوابم میاد...خجالت

فحلا....ماچبای بای

_____________________________________________________________________________

..... میدونــــــ ـم......

.....میدونـــــــــــــ ـم...........

.....میسوزمممممممممممم............ناراحتبامن حرف نزن

میدونم که گریه هام بی اثره...

_____________________________________________________________________________

میدونم تو کار این عشق میمونم......
میدونم این دفعه رو نمیتونم..........

میدونم به پای این عشق میسوزم........
من تو ماجرای این عشق میسوزم.......

......میسوزم ، عشق من.....میدونم میسوزم........
......من می ترسم و جرات ندارم.......

میدونم که دارم کم میارم اما میترسمو جرات ندارم........
میدونم جونمو پای این عشق آدم کش میزارم.........

میدونم آخرش جونم و همه این عشق و به پاش میزارم.....

......میدونم دیگه خوابم نمیبره.........
.......میدونم ثانیه هام ، نمیگذره...........

......میدونم که گریه هام بی اثره...........
.......دلت از چشمای من بی خبره.........

+ تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٠ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()

سلام به همه دوستای عزیزم...........

اول از همه باید بگم که اصلا وقت ندارم....چون دیشب اومدم خونه و امروزم یا سراغ کارا دانشگاه بودم یا خواب یا وسایلمو جمعو جور میکردم.!!!!آخه اساس کشی داریمتعجبگریهالانم میون کلی اساس کامپیو آوردم یه گوشه و از اون خطمون که وصله سیم کشی کردم......گریه

بچه ها راستشو بخواید من تو وبم خیلی وقته که دارم غیر مستقیم حرف میزنممم...!!!ایندفعه میخوام سعی کنم مستقیم حرفمو بگم...ناراحتاول اینکه تورو خدا قدر خودتون رو بدونیدو خودتون رو درگیر چیزاییکه ازش درستو حسابی سردرنمیارید نکنید و لزومی نداره که انقدر درگیر سیاست باشید چون اینطوری فقط اعصاب خودتون رو و دیگرانو داغون میکنید...!!!ناراحتحالا اگه دلایل درستو حسابی داشتید یه چیزی ولی با چهارتا دلایل مسخره هی سنگ کسیو به سینه میکوبید...!!چون دوستون دارم،دارم این حرفارو میزنم و اِلا کاری به کار یه سری آدمای مزخرف ندارمو شماهارو از اونا جدا میدونمممم....!!!

_________________________________________________________________________

حالا هم یکم از خودم میگم....توی دانشگاه داغون بودمو دوشنبه کل کلاسارو دودر کردم...!!!

یکشنبه:از بیرون که اومدم دپ بودمو چشمام پر از اشک..!!همه پسرا با تعجبو احساس ترحم نگام میکردنو دخترا هم که نگاشون به پسرا بود نه من..!!خلاصه پیش بچه ها که رسیدم دیگه بغضم داشت میترکید که دیدم فقط سارا هستو اونم خوابه که گفتم اگه گریه کنم بیدار میشه و خیلی بد میشهگریهخلاصه اینکه یکم تو کوریدر قدم زدمو بعدم تو حیاطو بعد هم نماز خونه رفتم که غیر از من یکی دیگه هم بود و منم یکم دراز کشیدمو بعد که آرومتر شده بودم رفتم تو اتاقو دیدم سارا بیداره و یکم باهاش دردودل کردمو بعدم یکی دیگه از بچه ها(نگار)..اومدو با اونم دردو دل کردم...طفلی میگفت از دانشگاه تا خوابگاه دویده بوده که برسه ببینه من چمه..!!آخه موقع اومدنم به خوابگاه بهش زنگ زده بودم که سره کلاس بود....خلاصه حالم بهتر شده بودو بعدشم رفتم کلاسو از اونطرفم با پریسا اومدیم خوابگاه که خوابگاهو ببینه که راش ندادنو منم جاسوسی آوردمشو با کلی بدبختیو بیچارگی هم بیرون بردمش..!!با یه چادر نمازو کلی فیلم از جلوی سرپرستی ردش کردم..!!(به عبارتی ردش کردیم...!!)!!قهقههنیشخندبعدم مثل همیشه انگار نه انگار که حالم بده،رفتم پیش بچه ها و کلی شیطونی کردیمو کل هم خوش گذروندیمو کلی هم اذیتشون کردم...!!ابرونیشخندشبم ساعت 2:30اینا خوابیدم...(دیگه صبح بود دیگه...)....

دوشنبه:کلاس صبح دودر شدو واسه کلاس بد از ظهر نیاز به کپی سایز کاغذA1بود که کلی با هانیه گشتیمو آخرم جاییو پیدا نکردمو دست از پا درازتر برگشتم خوابگاهو اخرشم که دیدم هیچجوره پلان اماده نمیشه،تصمیم به دودر کردن کلاس گرفتم...نگرانحذفم نکنه خوبهگریهآخه سه جلسه اولش رو هم نبودم..!!نگرانگریهخدایا به دادم برس...غلط کردم خواستم تقلب کنم...!!گریهخلاصه بعد از ناهار(لازم به ذکره که ناهارو خودم درست کرده بود....کدبانویی شدم واسه خودم...مژه..)..بازم رفتم وسط کوریدرو در حال آهنگ گوش دادن بودم که یکی از بچه ها که نمیشناختمش اومدو گفت:وای چی شده چرا حالت بده_چیزی نیست سرم درد میکنه_مسکن دارم،میخوای..؟؟_نه ممنون خوب میشم.._نه مثله اینکه قلبت درد میکنه نه سرتو....خلاصه یکم حرفیدیمو بعدم رفتو گفت از من کاری برمیاد،رو من حساب کن....بعد که آرومتر شدم رفتم پیش بچه ها...وقتی فهمیدن کجا بودمو چه میکردم کلی بهم چیز گفتن که چرا تنها یه گوشه کز کرده بودم...که چرا باهاشون دردودل نکرده بودم...دوباره شب(به بهونه جاروبرقی اوردن..)...با همین آهنگ رفتم کوریدورو کنار اپن وایساده بودمو بغض کرده بودم که کیانا اومدو بوسم کردو بغلم کردو منم زدم زیر گریه،بعد از اینکه یکم دردودل کردم منو برد اتاقشو آرومم کرد...منم وقتی آرومتر شدم رفتم اتاق خودمون که نگارو دمه در دیدم....وقتی فهمید گریه کردم کلی جا خورد..!!ولی باید ناراحتیمو پنهون میکردم...!! برای فراموشی غمهامو برای خوشحال کردن بچه ها یکم شیطونی کردمو سربه سرشون(مخصوصا سر به سره نگارنیشخند..)..گذاشتمو شب هم باز2:30اینا خوابیدیمم...نیشخند

سه شنبه:سه شنبه بعد از ظهر به بهونه آوردن آب رفتم حیاط که پروانه ها و گلای قاصد توجهمو به خودشون جلب کردنو منم از خود بی خودنیشخندشدمو رفتم سراغ پروانه ها..!!وای که چقدر قشنگ بودن...!!!خواستم یکیشونو برای خودم بردارم که یه دفه دیدم یکی دیگه اومد کنارشو با هم دیگه پرزدنو رفتن...!!وای خدا جون چقدر عشقولانه بود....هرجا میرفتنن با هم بودن...!!وای خوب شد که اون یکی رو برش نداشتم... و اِلا جفتش تنها میشد...!!بعد یکم روی لبه حوض راه رفتمو بعدم رفتم باغچه اونطرفی....روی لبه باغچه گلای رز هم راه رفتمو کلی هم از بوی خوش گلا لذت بردم..خیال باطلیه بچه رو هم دیدم که داشت ازز پنجره خونشون منو دید مبزد...!!!ابروبعد یه سر نماز خونه و بعدم باز سراغ پروانه ها و گلای قاصدک بعدم با گل قاصدکی که چیده بودم رفتم بالا...در اتاقو که باز کردم نگارو سارا تو اتاق بودنو(از هم اتاقیهای دائمم...)....گفتن چه عجب بعد از 2ساعت اومدی...منو میگی گفتم دو ساعت..؟؟!!تعجباونا:شایدم بیشتر...!!گل قاصدکمو به سمتشون فوت کردمو کلی ذوق کردن.....اینبار سارا گفت که بیا با هم بریم پایین...میگفت تا حالا این گلارو تو حیاط ندیده و میخواد بیاد ببینه...نگار ولی نیومد،چون خیلی خسته بود...اینبار چون سارا باهام بود دیگه زانوی غم بغل نکردمو یکم شیطونی کردم...وقتی بالا اومدیم ساناز هم اومده بود....شام با بنده بود که یه بار درست کردمو دقیقه نود از دستم سرازیر شد....گریهمجبور شدم یه بار دیگه درست کنم...عصبانیبعدم تا ساعت 3:30بیدار بودیمو من حسابی ترکوندم...از شیطونی منظورمه....خداییش با این درون اشفتم خوب ترکوندم...اخراش ساناز که زود خوابیده بود،دیگه کفری شده بودو یه داد کشید...قهقهه(راستی از قصت تو کولر داد کشیدم که صدای پایینیارو درارم..!!)!!نیشخند

چهارشنبم که تا ظهر خواب بودیمو ناهار با سارا بیرون میل کردیمو دیگه تا بخوام بیام ترمینال دیر شدو شب ساعت 8و نیم اینا خونه رسیدمو خستهکوفته بعد از شام خوابیدمو 5شنبه هم تا ظهر خواب بودمو با مامی یه سر کوچولو بیرون رفتیمو قبل از ناهار برگشتیم..(مغازه این پسره(محمدرضا)منتظرباز منو یاد خاطرات گذشته انداخت...کلافه)... بعد از ناهار یه دوشو بعدم بیرون سراغ کارا دانشگاه که تا 8و نیم با بابا اسیر بودیمو بعد اومدم خونه و با مامان رفتیم بیرون سراغ بقیه کارا...خونه که رسیدیم وسایلمو جمعو جور کردمو خواهرا و بعدشم کارگرا اومدن اساسکشی....تا 12اینا این خونه بودنو بعد کاره گرا و بابا و شوهر خواهرا رفتن خونه جدید تا اساسا اونجا خالی بشه...منم کامپیو میون این همه وسایل یه گوشه روی زمین گذاشتمو از خطمون که وصله سیمکشی کردمو فقط یه ساعت داشتم ور میرفتم که کی بورد کار بیفته..!!نمیدونم چرا از کار افتاده بود...!!!منم که کلی پس روی کامپی گذاشتم...دیگه اومدم از شیوه مهندسانی پسو بشکنم که دیدم کیبورد کار افتاده...چشمکفورا اومدم سراغ مسنجر که کسی نبود....عصبانیگریهالانم دارم از خواب میمیرمو فردا صبح زود باید بیدار بشم...تازه خاله ها هم از تهران میان(همه خاله هام تهرانن...اینجا غریبو تهناییم...ناراحت)...خلاصه جونم بگه براتون که باید کلی پلان هم بکشم...گریهاساسکشی هم که داریم...کلیمهمونم که داریم...شنبه صبح زودم باید برم دانشگاه..!!تازه باید یه بهونه هم برا استاد جور کنم...بدبختی هم شنبه ها باش کلاس داریم،هم دوشنبه ها...!!!

_________________________________________________________________________

این چندوقته همش این آهنگ مازیارو گوش میدادم...!!هرکی از کنارم رد میشد میگفت:ای وای تو که داری بازم اینو گوش میدی..!!ابروببینم یه چیزی..!!؟؟شما اگه عزیزتون رو از دست بدید،اگه کسیو که دوسش دارینو(به عبارتی عشقتونو..)..از دست بدین،چه میکنید..؟؟!!اصلا این آهنگو به یادش گوش میکنید..؟؟!!

اگه من طرفمو بیابمو خدایی نکرده زبونم لال طوریش بشه اینو گوش میدم...؟؟

اصلا اگه من بمیرم،کی به یاد من این آهگو گوش میده..؟؟هان..؟؟یعنی تا اون موقع منو عشقم همو پیدا کردیم..؟؟عشقم به یادم این آهنگو گوش میده..؟؟اصلا اگه بمیرم چه حالی میشه..؟؟

اصلا یه چیزی..!!وقتی من مردم شماها این آهنگو به یادم گوش کنید...اکی..!!؟؟چندتا از دوستام آدرس وبمو دارن،اگه مردم حتما بهتون خبر میدن نگران نباشید...!!

_________________________________________________________________________

خدا بهم یه چیزیو فهموند....تجربه خوبی به دست آوردم،گرچه ضربه های زیادی خوردم... ولی فهمیدم که خیلی چیزا ارزش خراب کردن آیندمو نداشتن.....اشتباه کردم،اشتباه...!!! موقعیت به اون خوبیو به خاطر هیچ(یه تفکر واهی..)..از دست دادمو الان با کلی مشکل افتادم تو چاه....تنهای تنها..!!کاش تهران میرفتم اونجا لااقل کلی فکو فامیل داریم نه مثل اینجا اینجوری...سبز

خلاصه فهمیدم که خیلی چیزا خیلی بی ارزشن..!!خیلیها ارزش دوست داشتنو ندارن...خیلیها هستن که اول فکر میکنی دوستتن ولی تا یکی دیگرو میبینن خیلی زود مارو فراموش میکنن دخترو پسرم نداره ها..!!خیلی از فکرها ارزش وقت گذاشتنو واقعی شدن ندارن...خیلی از آدما خیلی زود نامردیه خودشونو نشون میدنو زیادی زرنگ بازی درمیارن...!!!ولی به قول معروف:چوب خدا صدا نداره...!!یه روزی یه جایی یه جوری وقتی خدا چوب لای چرخشون گذاشت باید بفهمن که دل یه نفر مثله منو شکستن...!!

(البته خدایا خودت میدونی که خیلی دوسسس دارم ببینم که راجع به بعضیها اشتباه به این نتیجه رسیدم..!!)!!

_________________________________________________________________________

همتونو دوسسسسسسس دارمممممممممممممم........

برام دعا کنید....(دعا میکنید...؟؟)...

دلتنگ همه هستمممممممم......

مخلصمممممممم....و شرمنده از بابت بیمعرفتیممممم....!!!!خجالتاوه

به خدا وقت ندارمممممممممممممممم.......خیلی زیاد شرمنده آذین جونو نازی جون هستم...!!!

میبوسمتون....ماچبای....گریهبامن حرف نزن

+ تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()

سلام به همه دوستای عزیز......

این هانیه خانم داره ترتیب یه خونرو میده...!!آخه دانشگاه دلیجان اینا...!!

یه وقت نریم قاطی باقالیا...!!نگران

پ.ن:شرمنده که بهتون سر نزدم....آخه خیلی کار دارم...الانم باید برم....از دست این هانیه...!!

بعدا.نوشت...؟؟:البته من هنوز اکیو بش ندادم...!!گفتم:حالا ببینمممم....!!نیشخندقهقهه

خب دیگه رفتم...!!برام دعا کنید...دعا میکنید...؟!

روی ماهه همتونوماچ...بابای...!!!بای بای

یا علی...بامن حرف نزن

_________________________________________________________________________________________

جمعه....12:34بامداد...!!

سلاممممم به همه دوستای عزیزممممم.....

وقت نیازم در حد بوندس لیگا....

فقط اومدم بگم:هیجا خونه و شهر آدم نمیشه...!!مخصوصا شهر ما....وای که چقدر دوسش دارمممم...

راستی خدارو شکر اینطور که دستگیرم شد دوستای جدید از اینا نیستن که سرشون درد بکنه واسه بحثای سیاسیو سنگ کسیو به سینه بکوبن و یا اینکه با دلایل احمقانه کسیو محکوم کنن....!!!

اگه میگم سنگ کسیو به سینه نمیکوبن،واقعا نمیکوبن...نه مثله بعضیها که میگن تعصبی روی .... خاصی نداریم ولی با دلایل مسخره و از روی سادگی یه سری حرفای مسخره دوروبریاشو باور کنه و به خاطر یه نفر با سنگا سینشو سوراخ سوراخ میکنه...!!! جالبتر اینه که بازم میگن ما از کسی طرفداری نمیکنیممممممم....!!!

فر...!!! whistling  (آره جون عم.ت کاملا مشخصه...!!!)!!!دروغ چرا...؟؟؟سوال

شما دوستای گلم هم حرفایی که راجع به دوستام زدمو نادیده بگیرید...نگرانوَ اِلا بدبخت میشم...!!

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ نويسنده ღsetare نظرات ()