اآغازی دیگــــ‌ ـر

پارسال با ی پسری تو نت آشنا شدم پسری که مثه من تابحال با جنس مخالف رابطه ای نداشت...هروز ک میگذشت بیشتر بهم وابسطه شدیم خیلی باهم رفیق شده بودیم ی جورایی محرم دل هم بودیم از اتفاقای روزانش گرفته تا احساساشافسوس. .  برام میگفت...هنوز همو ندیده بودیم تا اینکه من دانشگاه شهرشون رفتمو آمارشو دراوردمو بعدشم که تازه بعداز چندماه شماره های همو داشتیم بعدشم قرارامونو قصه عاشقیمون....قلبهمه چی قشنگ بود زندگی برام ی شکل دیگه ای شده بود البته تا قبل از دیدن تفاوتها...اونروز روز خیلی بدی بود قبل از اونور تفاوتهاییو حس کرده بودمو ی چیزاییو که اصن انتظارشو نداشتمو ازش شنیده بودم ولی صبرکردم تا مطمئن شم اونروز وقتی یسری تفاوتهارو دیدم کلی جاخوردمو اعصابم داغون شد......ناراحتبااینکه یسری چیزارو ک انتظارشو نداشتمو دیده بودم ولی باز باخودم میگفتم که نه ستاره داری اشتباه میکنی صبرکن سره فرصت درمورده این قضایا باخودش صحبت کن انشاالله که اشتباه فکرمیکنی...دوست داشتم زودتر باهاش صحبت کنم تاخیالم راحت شه....اما ازطرفی صحبت درمورد اینچیزا با سهیل برام رنج آور بود چون دوست نداشتم این تفاوتهارو یادآوری کنمو باورشون کنم بارها گفتم کاش یسری چیزا که بهم گفته بود یا ازش دیده بودم همش خواب باشه.....گریهاعصابم همش خوردبود حالم بدبود هروز ب مهسازنگ میزدمو کلی گریه میکردمو باهاش دردودل میکردم اما سهیل بیخبر بود... دیگه طاقت نداشتم......چندوقت پیششم قضیه اشناییه خانوادههارو مطرح کردم ک سهیل میترسید ازینکه خانوادم نذارن ارتباط داشته باشیمو....خلاصه اشناییه خانواده ها منطفی شد.....سختم بود عذاب میکشیدم ک چرا خانوادم نباید درجریان باشن ک باید ٢سال این رابطه پنهانی باشه و زجر بکشم ازین پنهانکاری...ناراحت بودم که چرا سهیل نمیتونه عمق ناراحتیمو از درجریان نبودن خانوادم بفهمه...لااقل اگه اونسری مسائلو از سهیل نمیدیدم ی دلگرمی ای داشتم...افسوسهروز ک میگذشت ب آدم سردتری تبدیل میشدم....تو مغزم پره فکر بود اعصابم خیلی خورد بوردو بازم سکوت من...تا یه روز ک تصمیم گرفتم همه چیزو ب خواهرم و ازطریق اون ب مامان بگم....اینکارو کردمو بعدش ب سهیل گفتم ک دوسدارم همه چی از طرف خانواده ها باشه و ارتباطی نباشه(البته مامانم هم گفته بود ک نباید رابطه پنهانیتون ادامه داشته باشه)....چندبار زنگ زد خونمونو باهام صحبت کرد...ازاونطرفم باخواهرم صحبت کرده بودو قرارشده بود ک خانواده ها جهت معارفه همو ببینن...تااینکه شماره جدیدمو بهش دادم...ازم خواست گاهی اس بده و زنگ بزنه حالمو جویاشه...منم قبول کردم تااینکه چندروز بعدش ازم خواست بگم چرا اعصابم خورده و همش میگم ک بدرده هم نمیخوریم؟منم مجبور شدم قسمتیشو بگم ک ای کاش نمیگفتم...افسوسچیزایی ک توی اونچندماه راجع به سهیلم فکر میکردم درست بود...خیلی عذاب کشیدم(ولی سهیل هیچوقت نمیتونی درک کنی ک چقدر فکر ب یسری چیزا و باورشون برام زجرآوره ه ه.....)اعصاب جفتمون خورد شده بود تااینکه قرار گذاشتیم تاعید ک قراره خانواده ها هموببینن هیچ رابطه ای نباشه قراربود بعده امتحانا مامانا صحبت کنن ک بماند چی شد ک نشد. . . روزای سخت پشت هم طی میشد روز تولدم زنگ زدو تبریک گفتو خواست ببینمت ولی گفتم نه تا عیدصبرکن....همین موقعها متوجه شدم ک یکی از فامیلامون خیلی وقته منو برای برادرش درنظرداره توی روضه هامونم برای این مامانشو آورده بود تا منو نشون مامانش بده مامانم گفت فعلا باید جواب یکی دیگه از خاستگاراشو بدیم عید یا بعده عید میگیم جوابمون چیه،درنتیجه هم ب خاطر این قضیه هم بخاطره عروسی ای ک توی عید داشتیم قرارشد قبل از عید خانواده سهیل بیان خونمون.....بالاخره اونروز اومد بعداز 5ماه سهیلو دیدمخیال باطلگرچه چون از خانواده ها خجالت میکشیدم یکی دوبار بیشتر نشد نگاهش کنم......خجالتسری بعد مارفتیم خونشونو حدود نیمساعت45مین رفتیم تو اتاقو باهم صحبت کردیمقلبخیلی وقت بود ک تو چشاش ذول نزده بودم ک باهاش نخندیده بودم...کادوی تولدمو هم بهم دادخجالتهدیه خیلی خوشگلی بود......خیال باطلبعد از اونم 12م فروردین اونا اومدن خونمونو نزدیک ی ساعت تو اتاقم باهم صحبت کردیم اون یه ساعت گذشت زمانو حس نمیکردیمو فقط ازهم دیگه واسه هم تعریف کردیمو نشد خیلی حرفارو بزنم گرچه دوسم نداشتم بزنم دوست داشتم بریم مشاورو اونجا حرفامونو بزنیم تا بتونیم بهتر تصمیم بگیریم....

اگه اونسری مسائل نبود شاید هیچوقت اونمدت بیخبری از هم هم نبودو قطعا شوق بیشتری داشتمو باهم بیشتر درارتباط بودیمو زندگی خیلی قشنگتر بود.....ولی حیف ک اون مسائل.....ناراحت

خیلی وقته ب سهیل نگفتم دوست دارم،عاشقتم،میخوامت....دوست دارم همه چی قطعی شه بعد حرف عاشقانه باشه.البته از جانب سهیل همه چی قطعیه ولی من بخاطر همون یسری مسائل ک دیدم هنوز چیزیو قطعی نمیدونم...نمیدونم چه کارکنم از طرفی سهیلو دوست دارم ازطرفی ی چیزیاییو ک اصن انتظارشو ندارم بهم گفتو دیدمو میبینم و همش ذهنم درگیره همش اعصابم خورده هروقت میرم عروسی یا مهمونیه زنونه از اعصاب خورد دیوانه میشم...ناراحتهمش با خودم فکر میکنم که یعنی سهیل....افسوسسهیل جان از دوست داشتنمه ک نگران آیندمونم اگه بدون حل شدن یسری مشکلات(ک امکان حل نشدنشونم ممکنه)نامزدیو بعدشم ازدواجمون صورت بگیره 100%جفتمون پشیمون میشیمو بدبخت.افسوسیسری چیزام هست ک اگه اونجوری باشی ک توذهنمه،واقعا نمیتونم بپذیرمشونو دراین صورت بدرد هم نمیخوریم...همه اینام بخاطر اینه ک پارسال یه جوره دیگه ای راجع بت فکر میکردم ی چیزاییو اصن انتظار نداشتمو حتی فکرشم نمیکردم ک درموردت صدق کنه اما میکنه...کاش درکم کنی ک چه عذابی میکشم درکم کنی که هرلحظه توفکرمی که داری چیکارمیکنی چه طوری بادیگران برخورد میکنی....افسوسغیراز این فکرا همش فکر اینم ک چرا زودتر خانوادمو درجریان نذاشتم...همش تواین فکرم که تو میتونستی فلان کارو کنی ولی نکردی ک مثه خیلیای دیگه میتونستی فلان کاررو کنی ولی نکردی فلان پیشنهادو بدی ولی ندادی...افسوسمیتونست همه چی بهترباشه ولی بخاطر خیلی مسائل نشد....افسوس

بدون که آرامش عشق میاره اما ناآرومی عشقو ازبین میبره....

همه نگرانیهام برای اینه ک دوست دارم هرکدوممون ب آرامش برسیمو خوشبخت شیم امیدوارم همه چی خوب باشه....دوست داشتم الان همه چی خوب بود و کلی ازاحساسات خوبم میگفتم.....ناراحتاگه دوست نداشتم همونموقع ک یسری چیزاو دیدم برای همیشو باهات خداحافظی میکردم ولی چون دوست دارم تاالان صبرکردمو میخوام ک بریم مشاور راهنماییمون کنه....لبخند

ب خدا توکل کن،یکی بخند سهیل جان.....لبخند

/ 57 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلاتی

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ما[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][بغل]چ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][بغل]

شکلاتی

[ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][بغل][بغل][بغل][قلب][شوخی][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

زیزی

[بغل]سلممممممممممممممممممممممم ستاره جونم چلا نهومدی فیشم آجی[بغل][بغل]

زیزی

[بغل]سلممممممممممممممممممممممم ستاره جونم چلا نهومدی فیشم آجی[بغل][بغل]

زیزی

[بغل]سلممممممممممممممممممممممم ستاره جونم چلا نهومدی فیشم آجی[بغل][بغل]

زیزی

[بغل]سلممممممممممممممممممممممم ستاره جونم چلا نهومدی فیشم آجی[بغل][بغل]

کامران قائم مقامی

درود ستاره عزیز! مسلمن من دوستام و همچنین اولین دوستام رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.. حالا که اومدی برو توی شعر..ببین چه طوریاس!! یا این که برو توی سرزمین ترانه البته اگه دوست دااری شعر بگی.. همیشه خوب

فاریا

عزیزم به فکر چشم مام باش اینجا که تاریکه خیلی یم ریز نوشتی تا نصفخ به زور خوندم هی خطا قاطی پاتی میشن. بچمم خوابیده خونمونم تاریکه نور الا نور شده. درشتش کن خواهررررررررر بخونم بقیشو ...درشتش نکنی باید برم عینک بخرمااااااااااا[عینک]